تبليغاتX
 قاصدک

خاطره

 

هرگز آخرین بغض نگاه معصومش رو فراموش نمی کنم .

انگار می دونست این آخرین باری که بند پوتین هاش رو      می بنده ! دستی به تن خاکی و خشک پوتین کشید و بلند شد ... هنوز از سنگر بیرون نزده بود که صدای گلوله تانک شنیده شد ... پوتین هایش رنگ و رو گرفته و گوشه ای از تل خاکستر خون بالا می آوردند ... !


 

نوشته شده توسط «شقایق» در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387 ساعت 23:8 موضوع | لینک ثابت


شاید فرصتی تازه برای گفتن

مهربانان سلام ...

 از اینکه وبلاگ من را انتخاب کردید سپاسگزارم .

خوشحالم که فرصت تازه ای برای با شما بودن و از شما گفتن پیدا كردم،این موهبت الهی را سپاس می گویم و خداوند منان را به خاطر این لطف آسمانی شاکرم . از همراهی صمیمانه و مهربانانه شما ممنونم .منتظر پيشنهادات و راهنمائيهاي ارزنده شما دوستان عزيز هستم .

شقایق  



 

نوشته شده توسط «شقایق» در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387 ساعت 23:0 موضوع | لینک ثابت



 

نوشته شده توسط «شقایق» در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387 ساعت 22:47 موضوع | لینک ثابت


‹‹ طرح ››

( ۱ )

كلمات كه از هم بالا مي روند

شعر براي سكه ها

سكته مي كند .

قلم نقشه مي كشد

براي غزل

و شهيدي دفترش را مي بندد !


 

نوشته شده توسط «شقایق» در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387 ساعت 22:40 موضوع | لینک ثابت


‹‹ طرح ››

( 2 )

جا پاي آفتاب گذاشت

و مادر را به باران

سپرد  

خاطره ها را به من

بي آنكه كسي بداند

شبيه پوتين هايش شد ... !


 

نوشته شده توسط «شقایق» در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387 ساعت 22:39 موضوع | لینک ثابت


‹‹ طرح ››

( ۳ )

برای نفس هايم

 دنبال آسمان می گردم !

مدتهاست شب هایم

 ناله جانبازی شیمیایی است !؟


 

نوشته شده توسط «شقایق» در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387 ساعت 22:38 موضوع | لینک ثابت


‹‹ قطعه ادبي ››

‹‹ پدر که شهید شد ››

پدر كه شهيد شد جای شانه هايش ديوارهاي بتي قد علم كرد و روي خاطرات سبز كوچه دلتنگي خانه ! آن وقت  همسايه ديوار به ديوارمان در جیب های برادرم پائيز ريخت و تمام مداد رنگي هاي مرا در نقاشي باغ كودكي ام گم كرد تا کلاغ های شهر قصه هايم را بدزدند ! پدر كه شهيد شد مادر ابر شد و روي تنهايي حوض خانه باريد . وقتي پدر شهيد شد پشت قباله های نداشته امان زدند جیره خور جنگ !


 

نوشته شده توسط «شقایق» در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387 ساعت 22:34 موضوع | لینک ثابت


‹‹ قطعه ادبي ››

‹‹ خاطره ››

قسم به اعداد اين تقويم كاغذي كه روي طاقچه ها ماسيده اند و هر از چند گاهي از روي خاطره هاي نمناك تو عبور مي كنند ! قسم به تمام لحظه هايي كه در مطلق ترين دقيقه ها بدون باور خاطره هاي تو در خود مي ميرند !  پاي مظلوم كاغذها را وسط نكشيد ما را مدتهاست به خاطره سپرده ايد ...


 

نوشته شده توسط «شقایق» در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387 ساعت 22:32 موضوع | لینک ثابت


‹‹ قطعه ادبي ››

‹‹ نقطه سر خط ››

ببند راه تمام نقطه از سر خط ها را و باز كن چشم همه دل و دين بسته ها را ! اينجا اگر سراغي از ما نيست ما را يادي از تو كه هست ! پدر تمام دلتنگي كاغذ هاي كتابم رنگ دلتنگي تو را گرفته اند و روي كبودي مداد رنگي خواهرم اسمت را برچسب زده ام و  بدون اينكه كسي بي تفاوت از كنار نقاشي كوچه امان بگذرد به نامت دخيل بسته ام ... ببند راه تمام نقطه از سرخط ها را و باز كن چشم ....


 

نوشته شده توسط «شقایق» در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387 ساعت 22:28 موضوع | لینک ثابت


‹‹ قطعه ادبي ››

‹‹ ديده بان ››

اتاقك كوچك آهني روي پايه هاي سست هميشه اش نزديك نور چراغ نيم سوز خانه هاي شطيط ايستاده است و نگهبان بيست  و چند ساله تانكر هاي سوخته شده است ! روي تاريكي خيابان هاي شهر مردي پيداست كه از پشت شيشه زمستان زده اتاقك آهني به مرد هم شانه گذشته بيست و چند ساله خودش مي انديشد ! به ديده بان تانكرهاي مچاله شده و سوخته ...


 

نوشته شده توسط «شقایق» در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387 ساعت 22:23 موضوع | لینک ثابت


متن ادبی

‹‹ چشم چشم دو تا چشم ››

مي خواهم نقاشي تازه اي بكشم روي دفتر ساده خاطراتم :

چشم چشم دوتا چشم / دو تركش پر از خشم

 به جاي مردمك ها / رفته تو چشم بابا

دست دست دو تا دست ... انگشاي باباجون .... نداره مفصل و بست ... دفترم را مي بندم تا نقاشي بابا ادامه نداشته هايم نشود . دفترم را مي بندم تا كسي به صبر پدرم پوزخند نزند و روي مهرباني معصومش انگشت ترحم نكشد .  

 


 

نوشته شده توسط «شقایق» در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387 ساعت 22:21 موضوع | لینک ثابت


...

براي هميشه ...

خالي نخواهم شد در هجوم گفته هاي سرد زمان و تا هميشه زندگي بيست و چند ساله باقيمانده ام اين قلم نوشته هاي ساده را گواه زلالي احساسي مي دانم كه از جاري نگاه سبز و مهربان تو سرچشمه گرفته است . امروز تمام واژه هاي من بوي تو را مي دهند و تصوير نداشته ام در آئينه هميشه تو رنگ خواهد گرفت . براي چندمين بار نمي دانم اما تا هميشه تصوير نداشته ام را به انعكاس نور آئينه اي تو زنده نگه خواهم داشت .... باراني قلمم براي توست ، تويي كه در كرانه وجودم نام و يادت هميشه جاريست ... 


 

نوشته شده توسط «شقایق» در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386 ساعت 22:35 موضوع | لینک ثابت


‹‹ قطعه ادبي ››

ميزبان كاسه چي ...

كوچه ها را ورق مي زنم . بين تمام خانه ها سايه اي از شانه هاي مردي به بلنداي آسمان مي بارد و دستهايي به مهرباني خورشيد روي كاهگلي ديوارها نور مي پاشد . انگار تمام كوچه پس كوچه ها ، همسايه اش باشند ، هر لحظه سلامش مي كنند و هر زمان خاك مي شوند زير كفش هاي ساده اش . تمام بيراهه ها ، راه مي شوند و تمام كوره راه ها مسيري سبز .

 سلام خرابه اي دور از شهر را پاسخ مي دهم و روي تمامي حصيرهاي  نداشته مي نشينم و انگار كسي مهمان هميشه ام باشد ميزبان كاسه چي مي شوم ...

ميزبان مردي مهربان كه مهمان هرشب خرابه ام مي شود و چشمهاي آسماني اش را به صورت ماسيده ام مي دوزد .  آرام در سكوت هميشگي سالهاي صبرش با دستهاي پينه بسته از خار و بغض نخلستان ، با تمام دلتنگي هايم درد و دل مي كند و دلنشين تر از نسيم ا ز كنار خستگي جسم فرسوده ام مي گذرد . انگار سالهاست ميزبان كاسه چي او بوده ام ....


 

نوشته شده توسط «شقایق» در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386 ساعت 22:27 موضوع | لینک ثابت


‹‹ شعر سپيد ››

...

اعتراف مي كنم  :

نمي توانم از تو بنويسم !

كلماتم به هم چفت نمي شوند .

در گنگي خاطرم

درجا مي زنم ،

و چاهي مي شوم

به روسياهي خودم !

اين قلم

شأنت را نمي داند .

بگذار واژه ها

پاي حقيقت تو را

                       لنگ نكنند !

اعتراف ميكنم آقا

نمي توانم

از تو بنويسم ....


 

نوشته شده توسط «شقایق» در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386 ساعت 22:20 موضوع | لینک ثابت


‹‹ پشت تمام ديوارها ! ››

پشت اين ديوار هاي بلند / خدايي است كه سايه مهربانيش بلندتر از تلالو خورشيد است و دستهاي محبتش به وسعت درياست ...

پشت اين ديوارهاي بلند / آسماني است كه هُرم نفسهايش ابرهاي سفيد باراني و كرانه افقش             چشمه اي كه تا سراپاي جهان جاري است .

پشت اين ديوارهاي بلند / دستهاي كوچكي است به مهرباني گل ، به سرسبزي درخت به ميزباني چمن زار دشت ...

پشت همه اين ديوارها / پولك هاي رنگين كمان بر چهره آسمان نقاشي مي شود ...

پشت همه اين ديوارها / خانه ايست كوچك پر از گلدانهايي گلي غنچه داده كه روي شانه صبور زمين جوانه زده اند ....

پشت همه اين ديوارها / دستهاي كوچكي است كه دخيل در و پنجره اند ....

پشت همه اين ديوارها / چشمهايي است كه به انتظار هميشه زمان سلام داده اند ...

پشت همه اين ديوارها / خدايي است مهربان تر از آسمان ، بزرگتر از اقيانوس و شگرف تر از بيكرانه ها

پشت همه اين ديوارها / مداد رنگي هايي است شبيه من شبيه تو شبيه دار و ندارها شبيه تمام            نداشته هاي ناتمام زندگي

پشت اين ديوارها / پشت اين سايه ها نوري است كه مهمان هميشه خداست ....

پشت اين ديوارهاي بلند / خانه ايست پر از فرشته هاي كوچك كه بال و پري براي پرواز ندارند و روي دفترچه هاي كوچك خاطراتشان تنها نقش سياه و سفيد تنهايي است ...

پشت همه اين ديوارهاي بلند / خانه ايست كه فرشته هاي كوچكش روي سادگي قلبهاي هم مي خوابند و در چشم باراني دلتنگي هم سبز مي شوند .

پشت همه اين ديوارها خدا رنگ ديگري است رنگي از جنس خودش رنگي به وسعت خودش رنگي به رنگ خدا .....

پشت همه اين ديوارها / انتظار وصله خورده دستهايي است مانده به نياز ... نياز انسان دوستي دستهايي مهربان از جنس باران ....


 

نوشته شده توسط «شقایق» در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386 ساعت 22:14 موضوع | لینک ثابت


‹‹ شعر سپيد ››

« خدای واژه »

خدای من چینی نیست !

تا بنده های کاغذی

 شعرم را بلغور کنند  

و حتی قلمهایشان

               به آن نوک نزند !

او ...

 شعرهایم را دوست دارد

بی بهانه می آید

کنار خس خس نفسهایم

خانه می کند

            می ماند ...

خدای من

صادره از منبر و معبد نیست !؟

خدای واژه ها ...

               خدای دیگری است ...


 

نوشته شده توسط «شقایق» در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386 ساعت 22:8 موضوع | لینک ثابت


‹‹ داستان ››

« رو ... روح »

 

نوبت پست دادن من رسیده بود ، توی شبهای سرد منطقه دیده بانی کار سختی بود ، با چشمای پر از خواب ژ 3 ام را برداشتم . قبل از اینکه واسه کشیک شبانه قرعه به نامم بیفتد سری به سنگر زدم . بچه ها با زرنگی خودشون را به خواب زده بودند . با کلافگی از بین نخلها گذشتم و راه دکل را در پیش گرفتم . به محض دور شدن از سنگر صدای بمب خنده بچه ها بلند شد !

باید می رفتم حاج مهدی[1] با کسی شوخی نداشت اگر سر کشیک سر می رسید و می دید کسی واسه دیده بانی نرفته تا صبح کلاغ پر می داد !!! صد متری از مقر دور شده بودم . هوای سرد و میله های یخ کرده دکل خواب را از سرم پراند .

به برجک رسیده بودم که قامت بلند و سفید پوش کسی بین زمین و آسمان میخکوبم کرد !

***

ـ رو .... ر.... روح .... روح !!!

 ـ روح کدومه دیوانه ، چیه بازم خواب دیدی ؟ راحله ام ! بیا کمک کن این پشه بند لعنتی را از سرم در بیار ؟!! اَه چقدر به مامان گفتم اینا دیگه قدیمی شده !

خواب حسابی از سرم پریده بود !



[1] شهید حاج مهدی باکری از فرماندهان و سرداران فداکار هشت سال دفاع مقدس 


 

نوشته شده توسط «شقایق» در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386 ساعت 21:49 موضوع | لینک ثابت


‹‹ غزل ››

اين بغض آشناست ، صدا را گرفته است                           

دردی که در دلم همه جا را گرفته است                                 

در سینه یک دریچه مسدود ، وقت این

کپسول های تنگ هوا را گرفته است

اینجا نوار قلب و کمی اضطراب و درد

با سیم ها تمام شما را گرفته است

او خسته است ، خسته تر از جبهه های جنگ

آن زن که نا امید دوا را گرفته است

شیطان نبود ، وسوسه سیب هم نبود

این گندم است و روح خدا را گرفته است

یک عمر در کنار هم و هم صدای هم

از من و تو همیشه ی ما را گرفته است

این شعر هم شبیه تو آرام می شود

در دفتری که خاطره ها را گرفته است

                                                                     ‹‹ شقايق ››


 

نوشته شده توسط «شقایق» در جمعه دوازدهم بهمن 1386 ساعت 16:32 موضوع | لینک ثابت


‹‹ شعر سپيد ››

‹‹ سادگي ››

دلم را به روسري خواهرم

سنجاق كردم

تا پرشياي نقره اي

سوار سادگي اش نشود !

و چشم قوطي هاي مست

به زلالي نفسهايش

نيفتد ...

جاي تركشهايم ميسوزد !

وقتي خواهرم

در خيابان گوشت پياده شد ،

عروسكي از پشت ويترين

                        استخواني تعارفش كرد !


 

نوشته شده توسط «شقایق» در جمعه دوازدهم بهمن 1386 ساعت 16:30 موضوع | لینک ثابت


‹‹ داستان ››

« لباس عقد »

 

مادرم مثل اسپند روی آتیش شده بود و دائم زیر لب غرغر می کرد و می گفت : ـ این پسره لجباز حاضر نیست کت و شلوار دامادیش را تنش کنه ! آخه دختر اینم شوهره تو انتخاب کردی ؟ داره آبروم جلوی مهمونا میره ، پاشو برو تا بیشتر از این آبرو ریزی نشده بگو اون لباس رو در بیاره !

دلم نمی آمد به سید حرفی بزنم ، از لای در ، داخل اتاق عقد را نگاه کردم . مظلوم روی صندلی نشسته بود و مادر و خواهرهایش با خاله هایم به جانش افتاده بودند تا لباس جبهه رو از تنش دربیاورند .

به اتاقم برگشتم با اینکه آرزو داشتم خودم را توی لباس عروسی ببینم ، مانتو شلوار ساده ای را که برای مدرسه می پوشیدم به تن کردم و به اتاق عقد رفتم !

***

صدای بوق ممتد ماشین های پشت سرم و چراغ سبز راهنمایی ، طعم خوش نگاه متعجب فامیل و خنده شیرین و به یادماندنی سید علی را از ذهنم پراند .... چشمم دوباره به ویترین مغازه ای افتاد که یکی در میان لباس عروس و داماد را به نمایش گذاشته بود .

دنده را عوض کردم و از چهار راه گذشتم ....


 

نوشته شده توسط «شقایق» در جمعه دوازدهم بهمن 1386 ساعت 16:26 موضوع | لینک ثابت


This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting