هرگز آخرین بغض نگاه معصومش رو فراموش نمی کنم .
انگار می دونست این آخرین باری که بند پوتین هاش رو می بنده ! دستی به تن خاکی و خشک پوتین کشید و بلند شد ... هنوز از سنگر بیرون نزده بود که صدای گلوله تانک شنیده شد ... پوتین هایش رنگ و رو گرفته و گوشه ای از تل خاکستر خون بالا می آوردند ... !
نوشته شده توسط «شقایق» در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387 ساعت 23:8 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

فهرست اصلی
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY